ببين اين منم


دستم....

دستم بوی قدیم میدهد

بوی کودکی...

روزهای خوش, بی سرخوردگی

کودکی ناب ,سرسره... تاب...

لواشک الو با یک سکه ,

خواب زیر لحاف چهل تکه

چه زود گذشت ورفت

من را تنها گذاشت 

ان احساس ابی امنیت ,دنیای کودکی....

اکنون این منم

 

"زنی ایستاده در استانه فصلی سرد"


اوا

بودن یا نبودن

سخته بلد نباشی زندگی کنی وسختر اینه که حتی بلد نباشی بمیری.......


اوا

 

زندگی شیرین میشود!!!!! 

 

همیشه نق زدن هامو اینجا نوشتم کلا ادم نق  نقویی هستم.اگه توجیه نباشه شاید به این دلیله که به مسائل زیادی ایده ال نگاه میکنم.به هر حال جا داره که از حل شدن یکسری از مشکلاتم خبر بدم وبه خودم تبریک بگم چون فقط وفقط به دست خودم وبازحمت خودم اینکار انجام شد.قدم بعدیم رها کردن کارمه که اصلا باهاش کنار نیومدم که نیومدم....واما شروع کردن کاراییه که همیشه ارزوم بوده وهمه اینا شجاعتی میطلبه که من در خودم سراغ دارم و اونم فراوان........

هر اتفاقی که بیفته بلاخره یه کاریش میشه کرد به خودم میگم تو این عمر کوتاه حیفه اونطور که میخوام زندگی نکنم بعدشم تنها چیزی که نمیشه جبران کرد فقط مرگه !بقیه قضایا هر طور شده جبران میشه...

پیش به سوی یه انقلاب اساسی تو زندگی......


اوا

 

سلام سلام

یک روز ازسال باقی مانده ومن دلتنگم دلتنگ خودم وهمه این سالهایی که به راحتی ازدست داده ومیدهم .همه اش تلف کارهایی شد که کمترین ربطی بمن نداشته وندارد .حالا چطور از زندگی من سردراوردن نمی دونم واقعا نمیدونم.نمی خوام مسئولیت اشتباهاتم رابه عهده نگیرم اما واقعا کمترین غفلت میتونه بکلی مسیرزندگی ادموتغیر اساسی بده.ومن غفلت کردم.......

خیلی چیزارااز دست دادم واصلا منظورم مادیات نیست چیزا وموقعیتهایی که دیگه بدست نمیان....

همه اینا گذشته وافسوس خوردن چیزیودرست نمیکنه حتی درسهایم که گرفتم دیگه بدردم نمیخوره...

ناامیدنیستم اماهمینه که هست......

درضمن کلمه متروکه رادرپست قبلی غلط نوشتم بعد که فهمیدم عمدا عوضش نکردم تا هر بار که میبینمش بیادبیارم که اشتباه کردن جزئی لاینفک اززندگی منه ...من

 


اوا

 

پدر بزرگ پشمالوی وحشی من!

اینجا را دوست دارم چون مطروکه است .خلوت سرای من شده است.هرچی بخوام مینویسم .جاهای دیگه هم هست امااینجا به خودم شبیه ترم .اینروزا احساس میکنم مرحله سختی را پشت سرمیگذرانم .خیلی سخته اما خودم رااینطوری دوست دارم قوی وسرسخت .شاید صفت قشنگی برای یک زن نباشه .امااین ظاهر قضیه است به عنوان یک زن اونم ازنوع من زندگی یک جنگ همیشگیه .واین خسته کننده نیست انگار جزیی اززندگیه .نه اصلا خودزندگیه.

پرازانرژی ام.میرم سر کار .کارمیکنم تمرین طراحی میکنم .طراحی لباس میکنم.داستان وفیلمنامه مینویسم.ساخت یه فیلم کوتاهو شروع کردم .خیلی سخته! راضی نیستم اما مهم اینه شروع کردم.میخوام کارمو بکلی عوض کنم .میخوام برم توزمینه ای که مورد علاقمه یا حتی اگه اون نشد کاری که درامدبیشتری داشته باشه هم خوبه تا ازادانه تر بتونم به علایقم برسم.مسافرت وعکاسیم کاراییه که این فاصله زیاد کردم.شاید همه اینا واکنشهایه برای جبران فشارای که رومه . همه مشکلات جدیه که دارم .چک سفته وکیل قاضی دادگاه و......حتی کتک خوردن!!!

به هرحال به خودم افتخار میکینم چون میدونم بقایای اوی ژن پوست کلفتی که نسل بشر را ازانقراض نجات داده توی وجودم هست اونم فراوان......مرسی پدربزرگ پشمالوی وحشی.......


اوا

باز هم زندگی شیرین من

سلام

 انگار یک قرن میشه اینجا چیزی ننوشتم نه اینکه چیزی برای نوشتن نبود نه شاید حسش نبود شایدم چون اخبار خوبی نداشتم دلم نمی خواست غر غر هامو برای دیگران بیارم.به هر حال مشکلات مالی ام حل نشده اند من مجبور شدم اپارتمان خودمو بفروشم وفعلا بانک را راضی کنم تا ببینم دادگاه وقانون چکار می کند اما خیلی چیزا فهمیدم ومهمترینش اینه که قوانین وسیستم قضایی ما خیلی خیلی ناکارامد است دستخوش یک سری روابط احمقانه است که اصلا گره از کار کسی باز نمیکند اینوسط فقط بازار خوبی برای قضات ووکلا ایجاد شده که پول خوبی به جیب میزنند.البته توهین به کسی نشود این برداشت شخصیه منه وشاید کلیت نداشته باشه اما واقعیت حتما داره.

اما از خودم خوشم اومد فهمیدم اولا تو شرایط سخت خودمو نمیبازم دوما واقعا از منافع مالی خودم راحت میگذرم یعنی اصلا مادیات در واقع از دست دادنشون ازارم نمیده ومنافع دیگران را فدای منافع خودم نمیکنم .نذاشتم کسی سرسوزنی ضرر کنه بجز خودم.وبازم فهمیدم بشدت تو مشکلات تنهام وفقط باید به خودم متکی باشم چون همه به بهانه اینکه خودم مقصر بودم کنار کشیدن اما مگه تو همه مشکلات زندگی خودمون به هر حال مسئول ومقصر نیستیم؟ پس باید تنها بمونیم؟ راستش این حس بد خیلی ازارم میده وتصمیم دارم به محض ردیف شدن کارا برم طرفی وخودمو گم وگور کنم.خیلی لوسم نه؟البته باهمه پوست کلفتی هنوزم لوسم و هراز گاهی خودمو برای خودم لوس میکنم ویه حال اساسی به خودم میدم.چکار کنم ناز کش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن!منم به خاطر اینکه پامو دراز نکنم مجبورم ناز خودمو بکشم!!!

غیر از مشکلات ناچیز بالا همه چی خوبه .دراینجا ازون خوبه خوبی که اولین کامنت را من براش گذاشتم واین براش باارزشه عذر خواهی میکنم که دیر نوشتم تووبلاگش نتونستم برم اما امیدوارم گذارش اینجا بیفته.

پستای قدیمی ترو نگاه میکنم میبینم چقدر بزرگ شدم رشد کردم اما متاسفانه چیزایی را از دست دادم که شاید دیگه بدستشون نیارم اونم امید وایمان به زندگی به عشق به انسانها ست ...ای کاش روزای بهتری در اتتظارمون باشه هم تو عرصه زندگی شخصیمون هم برای کشورمون...امیدوارم


اوا

زندگی شیرین من!

سلام سلام!

فقط امدم بگم که هنوزم زنده ام زنده باورتون میشه؟؟البته تحت شرایط خاصی اگه بشه اسمش را زنده بودن گذاشت واون شرایط شامل یک ضرر مالی بسیار شدید مشتمل براز دست رفتن عنقریب اموال یک فقره احظاریه دادگاه که امروز به دستم رسید(اولیش نبوده بنابر این اخری هم نخواهد بود)چندین فقره سفته دست یک سری دوست خیلی خیلی مهربان!!!! سروکله زدن با وکلاو نمایندگان بانکهای مختلف(من نمی دونم اینا از اول اینقدر بیرحم ودندان گرد بودند یا طی یک پروسه به این خصایل نایل امدند) وخیلی چیزای جالب دبگه که زندگی شیرین منو میسازند.باورتون نمیشه اما این اولین باره که من چنین گندی میزنم اما با این وجود هنوزم فکر میکنم چیزای زیادی هست که باید تجربه کرد همه این مشکلات چشم منو به روی واقعیات تلخ زندگی که پدرم همه عمر سعی کرد ما از ان دور بمانیم باز کرد کلاه برداری دروغ حقه بازی دورویی مال مردم خوری ونامردی واز همه بدتر خیانت....ازش ممنونم که ما را اینگونه بار اورد ومتاسفم که چیزایی که یادمان داد به درد نمی خورند.حالا من خودم یاد گرفتم چی بگم وچکار کنم گرفتن ودادن چک وسفته را واینکه چطور میشه با اون مردم را نابود کرد دروغ گفتن وقسم وقران حوردن دروغ سند سازی و.....همه اینا را توی کلاس این زندگی یاد گرفتم وبدبختانه فهمیدم هیچ دستی به طرفت دراز نمیشه الا برای گرفتن کندن...با خودم فکر میکنم اخرش چی اینهمه برای چیه؟ اینهمه حرص وطمع برای چی؟؟؟البته توی این گرگ بازار ما هرگز گرگ نمیشیم چون گرگ زاده نیستیم اما گوسفندم باقی نمیمونیم...

به هر حال این اوضاع هم طی میشه همه چی میگذره فکر میکنم بزرگتر عاقلتر پخته تر شدم بعضی ها سرزنشم میکنند بعضی همدردی بعضی به خاطر روحیه ام تشویقم میکنند اما من با کاری که کردم نمی تونم زمان را به عقب برگردونم چکار میتونم بکنم؟بیشتر از همیشه پی بردم که زندگی یعنی همین تجربه کردن ویاد گرفتن اما ای کاش از همدیگه یاد بگیریم ونخوایم هر چیزی را خودمون تجربه کنیم

غیر از همه گندایی که زدم همه چیز خوبه...


اوا

 

دیگه دلم نمی خواست اینجا چیزی بنویسم چرا؟سوال خوبیه که خودمم دقیقا جوابش را نمی دونم.مثل خیلی از چیزایی که نمی دونم.

امشب بعد از سالها سیگار کشیدم.سالها بود که نکشیده بودم نه اینکه سیگاری قهاری باشم وحالا ترک کرده باشم .البته سیگارزیادی میکشیدم وبعدشم یکدفعه گذاشتمش کناروچون اصلا کنار گذاشتنش برام سخت نبود فهمیدم اصلا سیگاری نبوده ام...حالا امشب هوس کردم و تا الان سه نخ دود کردم وحالش را بردم اونم توی تراس زیر نور قشنگ ماه.در ملا عام زیر نظر همسایگان انور خیابون که واقعا دمشون گرم که اصلا یه خانم نیمه عریان سیگار بدست نه تنها توجهشون را جلب نکرد بلکه نیم نگاهی هم به ما نکردند و گذاشتند توی حال خودم باشم.البته من میدونم اون هاله غمی که منو احاطه کرده بود مطمینا توسط اونا هم احساس شده بازم غم...بازم غم ...ای پدرت بسوزه که همه جا دنبال منی.....حتما کسی اینوسط میگه گشنگی نکشیدی عاشقییت یادت بره....شاید اما کاش گشنگی میکشیدم یا عاشق یه گریگوری دیگه میشدم.... بدتر از اینا ورشکست شدم.....اخ اخ

بله واقعا به معنی واقعی کلمه ورشکست شدم و میریم که فردا داشته باشیم مزایده دو واحد اپارتمان را که من من دیوانه با وجودیکه مال من نبود به بادشون دادم .جدا سرم سوت میکشه...خدا را شکر که کسی اینجا منو نمیشناسه چون از خجالت وناراحتی کم مونده شاخم در بیاد...سیگار چیه من باید سم بکشم زهر مار یا یه چیزی توی این مایه ها ...

بله توی یک کار احمقانه سرمایه گذاری کردم سند دو واحد اپارتمانی که مال برادرام بود را به باد فنا دادم والانم در کمال پرویی ریر نور ماه سیگار دود میکنم .البته جانب انصاف را باید رعایت کنم چون همه چی به این راحتی که نوشتم اتفاق نیفتاد .تا قبل از سیگار کشیدن مراحلی مثل چند هفته سگدویی وایندر واندر زدن وساعتها جیغ جیغ وبدوبیراه گفتن وشنیدن دریا دریا اشک ریختن وبه فکر حراج همه اموال افتادن به فکر فرار وحتی فکر پلید دور از جون خودکشی را هم از سر گذراندم دست اخر به یک نتیجه منطقی اما بسیار احمقانه رسیدم که کاری نمیشه کرد زندگی همینه همیشه ادم برنده نیست(که البته ما هیچوقت نبودیم) وبلاخره خدابزرگه....باید دید فردا چی میشه شاید یه زلزله در مقیاس ده شایدم صد ریشتر بانک را از فکر مزایده اموال ما منصرف کرد.البته امیدوارم توی اون زلزله مورد درخواست من به کسی اسیبی نرسه فقط من بمیرم چون دلم نمی خواد با دست خودم اینکارو بکنم فقط به خاطر مامان.هر چند بیچاره نمیدونه نداشتن دختری مثل من بهتر از داشتنشه.

البته گذشته از همه چی من اجازه نمیدم کسی به خاطر حماقت من ضرر کنه شده هر چی دارم وندارم را میدم وهمه را جبران میکنم....وبعدشم مثل اوشین یا یانگوم یا هر بیخانمان دیگه ای جون میکنم وتا اخر عمرتوی قصر اشپزی میکنم شکر خدا این یک هنرو دارم.کسی قصری جایی را سراغ نداره من برم اشپزی..


اوا

 

خداحافظ ..........تا کی؟خودمم نمی دونم شاید  تازمانی که بتونم شجاعانه در باره کاری که فکر میکنم درسته بنویسم.

پس فعلا.................


اوا

 

ُمن برگشتم!از کجا؟فزض کن از کما یا از یه چیزی شبیه اون.اما مهم اینه که برگشتم.وزندگی هنوزم ادامه داره وخواهد داشت چه من باشم یا نباشم وبدتر ازاون اینه که منم باید زندگی کنم یعنی مجبورم پس زندگی می کنم خوبشم می کنم!

من به این نتیجه رسیده ام که بلاخره یه جوری باید این زندگیه رو کرد زیاد فرقی نداره چه جوری.همه اشمثل همه از بالا که به فضیه نگاه کنی میبینی که همه تو یه قطره اب داریم دست وپا می زنیم یه قطره به کوچکی کره زمین که خودش یه قطره ناچیز از عالم هستیه.پس یه ذره اینور اونور فرقی نداره و..................

واما من تصمیم بزرگ زندگی ام را گرفتم .واونم اینه که ازدواج کنم!!!!!!!!!!!! اونم با کی ؟نه با اونی که عاشقمه ومنم کمی فقط کمی دوستش دارم.ختما فکر می کنید ضربه ای بس سنگین به کله ام خورده اما نه این تنها تصمیم عاقلانه زندگیمه که اصلا احساس توش نقشی نداره.چرا؟فقط خودم علتش را بخوبی میدونم وهمه همه همه فکر می کنند یه تصمیم عجولانه لجبازانه است اما نه .نه فقطبه خاطر خودم بلکه به خاطر اون هم که شده باید این کار را بکنم چرا که دوست داشتن تنها راه نیست من واو با این وست داشتن خیلی به هم لطمه زده ایم حالا یا بلد نبودیم یا واقعا همدیگه را دوست نداشتیم به هر حال ازار دهنده بود حداقل برای من .طی نزدیک به چهار سال شاید لحظات قشنگ عشقی بزرگ را تجربه کردم وانسانی را شناختم که هرگز هرگز در سختترین لحظات حرمت این عشق را زیر پا نذاشت هرگز کارایی را که من کردم را تلافی نکرد وهرگز هرگز بدی نکرد حتی حالا هم به سختی اما بلاخره راضی شده که من اون کاری را بکنم که می خوام...میدونم خودخواهانه به نظر می اد اما اینطور نیست بیشتر از هر کسی اون از این رابطه لطمه می خوردکسی که هر لحظه اماده عقب نشینی وپوءن دادن باشه بیشتر از اونیکه میده از دست میده وهر لحظه از ادم دورتر ودورتر میشه.......به هر حال ممنونم که کمکم کرد تصمیم درست را بگیرم


اوا