سه مرد
سه مرد زندگی منو خراب کردند:
یکیشونو بخشیدم چون کار دیگه ای نمیتونستم در حقش بکنم ودومی را فراموش کردم چون بیشتر از ان حقش نبود فرستادمش به عدم در ذهن وروان خودم وسومی....
سومی را نه خواهم بخشید نه فراموش میکنم چرا که از من موجودی ساخت که نه دیگه بخشش را بلد است نه فراموشی....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٥ ب.ظ توسط اوا
۱۳٩۱/٢/٢۳
کبوتران اینترنتی و ریا......
اینروزا همه چیز مدرن ودیجیتالیزه شده وکبوتران یه جای اینکه در انگشتان جوهری من لانه کنند روی مودم وبندو بساط وایرلس اینترنتم لانه کرده اند یغبغویی میکنند که بیا وببین.......ای جان من ...عزیزم
نمیدونم چکار کنم دلم نمیاد مزاحمشون بشم از طرفی میترسم بالاخره وقتی حسابی لونه کردن وتخم گذاشتن یه جوری بشه که مجبور بشیم مزاحمشون بشیم ....
چه باید کرد؟؟؟
غیر ازین اینروزا اوضاع زیاد جالب نیست انقدر ذهنم مشغوله که چند روز بیش تصادف کردم یه مسیریو داشتم مستقیم میرفتم نمیدونم چرا وچگونه به چب بیچیدم وزدم به یه براید بیچاره وبرتش کردم وسط کوچه مقابل وخدا رحم کرد که به یه عابر بیاده نخورد فقط خدا نخواست که فاجعه رقم بخوره راننده براید شاگرد جوشکار بود ماشین اوساشو بی اجازه برداشته بود گواهینامه هم نداشت نگاشم میکردی دلت براش کباب میشد...فقطم ازاینکه به اوسا چی بگه میترسید...حالا من انگار از خواب بیدار شده باشم گیج وویج .....در عقبش مچاله شده بود ولاستیکشم ترکیده بود مغازه دارا مبگفتن صدای انفجارش عجیب بوده..ماشین منم سبرش از یه جا سوراخ شد واز جا در اومد وحنی یک خط به خود ماشین نیفتاد البته سبرودرست کردن حالا باید بره رنگ وبولیش.....کار براید را هم ردیف کردن صافکاریو عوض شدن در وتعویض لاستیک و...اوسا هم که دید یه دستی به سروگوش ماشینش میکشن بی چک وچونه زیاد بسره را ادیت نکرد..
حالا من ....من با وجودیکه زیاد رانندگی میکنم چه تو جاده وچه تو شهر زیاد تصادف نمیکنم چون خداییش هم مهارت خاصی دارم(اصلا هم اهل تعریف از خود نیستم!!!!) هم اصلا تحت هیچ شرایطی هو ل نمیشم مقرراتم بسیار زیاد رعایت میکنم در مجموع اطرافیان با خیال راحت سوار ماشین من میشن اما اما اما هرگز نباید به خود غره شد چون تو این خیابوتا هیچی قابل بیشبینی نیست حتی رفتار خودمون ...من الانم هر چی فکر میکنم که چرا وبه چه علت من به چب بیچیدم نمیدونم که نمیدونم....
حالا یه چیزی هی ادیتم میکنه واونم اینه که یکساعت فبل تصادف تو بانک من منتظر بودم کارم انجام بشه یه صندوق صدقه ازین کوچیکا جلوم رو بیشخوان بود هی چند بار خواستم بولی تو صندوق بندازم اما چون رئیس شعبه همینطور از شدت وحدت کار فراوان تو نخ من بود منم که اصلا اهل ریا واین حرفا نیستم کلا از این عمل خیر صرفه نظر کردم وهمه اش فکر میکنم شیطان به شکل رئس یانک منو گول زد وباعث شد که من ازین کار خیر منصرف بشم ونتبجه اش هم این شد ساعت بعد من تصادف کردم ....نتیجه :صدقه وافعا دفع بلاست ...شایعه نیست به خدا...
در واقع من ادم خیلی مذهبی نیستم اماایمانم به خدا اصلا سست نیست مذهبی سنتی نیستم و از دید بعضیها اصلا مذهبی به حساب نمیام مذهب از نظر من یه رابطه دو طرفه است بین فرد وخدایش نه بین خالق وبنده تحت نظارت دیگران....
اما این قضیه بهم گفت وثابت کرد که که اگرچه کار خیرو نباید به خاطر دیگران انجام داد که این اسمش ریا ست اما کار خیرو نباید به خاطر دیگران هم انجام نداد که این دیگه نمی دونم اسمش چیه؟؟؟؟؟ راستی اسمش چیه این حرکت؟؟؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٩ ق.ظ توسط اوا
۱۳٩۱/٢/۱٥
روزمرگی
من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که میبینم بد اهنگ است....
این روزها مدام این شعر به ذهنم می اید ویادم میاید این زمزمه روزهای نوجوانیم بود از خودم میبرسم یعنی هنوز دغدغه های نوجوانی ام را دارم هنوز زیر این اسمان خدا جایم وجایگاهم را بیدا نکرده ام؟
نه......
هنوزم سرگشته ام هنوزم هیچی راضیم نمی کند هنوزم زیر وبم فراز ونشیب زندگی تیزی های روحم را صیقل نداده ونرمم نکرده است .به خودم نمیبالم نه .....بالیدن نداره این سرگشتگی !زجر میکشم یا باید به این زندگی تن داد مثل همه گوش دل به اهنگ خوش جدال ملاقه وقابلمه سبرد مشام جان را با عطر بشدت انسانی بیاز داغ اشباع کرد وبقول فروغ هر لحظه با فشار هر دستی فریاد زد اه من چه خوشبختم !! یا.... یا نمیدونم چکار کرد همه عمر غر زد گلایه کرد کولی وار وبی سرزمین روح خسته را هی اینور وانور کشید.....
گاهی فکر میکنم شاید بفول بعضی ها اینا همش درد بیدردی وروشنفکر مابانه است که بدرم در ما نهادینه کرده اما نه ...با خودم که تعارف ندارم حداقل تو این سن وسال وموقعیت دیگه اگه هنوز ندونم چی میخوام حداقلش میدونم چی نمی خوام وانچه نمی خوام غرق شدن تو روزمرگی است.......
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۱ ق.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٢/٢٧
عید
امسال بعد از چند سال سفره هفتسین چیدم همه چیزشم کامله این چند سال اخیر یا نبودم یا وقت نکردم یا حالش نبود امسال نه هستم نه وقتش هست نه حالشم دارم اما چیدم دیگه خبلی هم قشنگه سمنو نداشتم که مامان دیشب بهم دادویادم انداخت که تخم مرغم میخواد این سفره....همه چی خوبه اما من دلم تنگه .....نمیدونم چرا شاید چون بابا دیگه نیست..سعید نیست هرچند میدونم اونجا با خانواده اش شاده مخصوصا سارا کوچولو که خیلی زندگیشو عوض کرده وداداشی.....
دیگه کشیک هم ندارم تا............شاید برای همیشه
هنوز تصمیم نگرفتیم کجا بریم وچون برای تصمیم های اساسی دیره شاید یه جا همبنجوری بریم...شاید تا کاشان...مشهد اردهال...سهراب
شاید....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٢/٢٤
و این شبهای من
ودستم باز به خون الوده است....
دیشب ......
بدری که انچنان دختربچه هشت ساله اش را کتک زده بود که طحال وکبدش را داغون کرده بود واین یکی انقدر خوش شانس بود که نمرد زنده موند تا بازم بدر بدری که تا بهوش بود همه اش میگفت "تقصیر بابام نبود من عصبانیش کردم "بازم برای خالی کردن عقده هاش کیسه بوکسی داشته باشه.....
خدایا این مردم را چه میشود؟خدایا با توام ......هستی؟نیستی؟هستی یا نیستی بالاخره؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۸ ب.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٢/٢۳
اینروزای من....نرو لعنتی
میگم تا حالا شده تا ارنجت تو خون باشه ویک قلب 17 ساله تودستت باشه که دیگه نزنه و نزده باشه از دقایقی بیش از لحطه ای که با کینه بیدلیل وبچگانه هم نیمکتی مدرسه شکافته باشه وتو هی ماساژ بدی وهی بگی برگرد لعنتی برگرد...ولعنتی برنگرده ولعنتی تو را ودست تورا توخون خودش بذاره وبره با بدنی تکه تکه شده سینه ای شکافته دستان جوان که از هردوطرف اویزان شده وانگشتانی هنوز جوهری از خودکار.......موهای تازه ژل خورده که دیگه برای اون صورت بیخون زیادی سیاهه....
لعنتی نرو نرو منو برای همه عمر با شک به معجزه تنها نذار
من هر روز با امید به معجزه دستانم را به خون الوده میکنم....لعنتی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٢/۱٩
امسال من
به گذشته که نگاه میکنم میبینم خیلی چیزا عوض شده وبیشتر از هرچیزی من...
نمیدونم رشد کردم بزرگ شدم چی شدم اما این من دیگه اون من نیست خیلی مرزها را رد کردم خیلی بایدها نباید شد وبرعکس نبایدهایی که حتما و ناچارا باید شد خیلی چیزا دست خودم بود به اصطلاح خود کرده بود وتدبیری نداشت اما من همونا را هم تدبیر کردم اصلا ناراحت ونادم نیستم ایکاش ایکاشم نمی کنم همه اینا ناگزیر بود ومن فقط جا نزدم ...نخواستم جا بزنم نه از ترس از دست دادنا نه ....از ترس اینکه دیگه خودمو فبول نذاشته باشم از خودم بترسم یا فرار کنم ..نه من بشت خودم وایساذم بدجوری گفتم اگه کسی نیست خودم که هستم وبودم درسته از اهدافم دور شدم مریض شدم بیعار ووقتگذرون شدم اما خودمو نباختم....روزایی بود که کاملا علائم یه افسرده درمان لازمو داشتم...مراحلی بود که به خودم بد کردم اما اما خودمو ول نکردم.......تا الان که خیلی چیزا درست شده گذر زمانم کمک کرده اما به هر حال اون مراحل طی شد من اجازه ندادم کسی از قبل من ضرر کنه یا اسیبی بهش برسه ضررهای خودمم جبران شد هم خونه هم ماشینم از قبل خیلی خیلی بهتره.......الان ایوانی(همون تراس)ذارم که کبوترا به هوای من وگندمایی که من براشون میریزم روزی چند بار میان...واین هر لحظه اش جبران همه سختیهامو میکنه....روزایی که به جای کبوتر مارمولک وسوسک مهمونم می شد اما من ناراحت نبودم چون میذونستم ومیدونم هیچی همیشگی نیست حتی این کبوترا........
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٠ ب.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٢/۱٥
دریغا عشق......
حکایت عشقم مثل حکایت جن وبریه .تا عقل درست درمون نداشته باشی باورش میکنی .اما ..اما همین که عقلت دست به دهن شد میفهمی ای وای ای وای همش قصه است..
خوشحالم قبل از اینکه عقلم برسه گول این قصه رو خوردم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٠/۱٧
دستم....
دستم بوی قدیم میدهد
بوی کودکی...
روزهای خوش, بی سرخوردگی
کودکی ناب ,سرسره... تاب...
لواشک الو با یک سکه ,
خواب زیر لحاف چهل تکه
چه زود گذشت ورفت
من را تنها گذاشت
ان احساس ابی امنیت ,دنیای کودکی....
اکنون این منم
"زنی ایستاده در استانه فصلی سرد"
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ توسط اوا
۱۳٩٠/۱٠/۱٥
بودن یا نبودن
سخته بلد نباشی زندگی کنی وسختر اینه که حتی بلد نباشی بمیری.......
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٦ ب.ظ توسط اوا
