ببین این منم

اری این منم! زنی ایستاده در استانه فصلی سرد......

بلاد کفر

فکر نمیکردم به این زودی کارهام ردیف بشه...به همین زودی برای ادامه معالجه یا بهتر بگم ادامه تشخیص میرم بلاد کفر .....خیلی اینجا تلاش کردم اما جوابهایی که گرفتم قانعم نمیکنه ....بنابرین میرم...

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : بلاد کفر

من خوب میشوم......

اینروزها خیلی بهتر شده ام دیدم بهتره دوبینی ام داره رفع میشه وفلج چشمم که بکلی از بین رفته .جالبه این مریضی اومد وداره میره هنوز بطور قطع تشخیصی براش داده نشد...دکتر روماتولوژیست که بطور قطع گفت نه بهجته نه لوبوس نه چیزی تو این مایه ها...دکتر طغا هم طبق عادت با شک به این نظرها بد بینه ...به هر حال دار وهامو نه تنها قطع نکرد بلکه بیشتر کرد  اون هنوز میگه واسکولیته ومی ترسه جای دیگه ای درگیر بشه.منم  اطاعت کردم اما خوشم میاد که تن به کورتون ندادم که ندادم.....چشمک

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩۱

 

هرروز که میگذره ...هرروز که ازین بیماری میگذره چیزی درمن تغییر میکنه  احساس من نسبت به خودم ...به زندگی... به همه چی

نه اینکه چیزای هست که تا حالا نمیدونستم یا نشنیده بودم یا ندیده بودم اما این تصور که این جسم این بدن چقدر میتونه صدمه بذیرو شکننده باشه وچقدر همه چیز میتونه به این شدت وسرعت عوض بشه اولویتهای زندگی هدفها ارمانها همه چیز یه گوشه ای اون دورها بره وگم بشه تمام هم وغم ادم بشه یه چیز ساده وبدیهی مثل سالم بودن مثل سابق بودن مثل همه بودن....بدتر ازهمه اون چیزی که توی جسم ادم رخنه کرده یه چیز مرموز وناشناخته گاهی ترسناک که ادمو از دیگران متمایز میکنه  میترسونه نه از مرگ...من جدا از مرگ نترسیده ونمیترسم حالا به هر دلیل اما زندگی با مریضی که انسان را ناتوان کنه سخته...وحشتناکه غیر ممکنه همون مرگ بهتره چون اگه قرار باشه نتونی زندگی کنی بمیری بهتره....

حالا من قرار نیست بمیرم یا حتی ناتوان بشم یا نتونم به هدفهام فکر کنم اما درسهای بزرگی گرفتم چیزهای بارزشی بدست اوردم که میتونه خیلی کمکم کنه ...

ودر واقع به مصداق این مثل معروف که انچه مرا نکشد قویترم میکند یا یه چیزی تو این مایه ها ...من نمردم وحالا واقعا قویترم از همیشه ...هنوزم بطور قطعی بیماریم تشخیص داده نشده وطبق معمول این موارد که سر در نمیارن میگن بیماریهای اتوایمیونه(جنگ بدن برعلیه خودش) ...... واین بدن چرا برعلیه خودش شروع کرد به جنگیدن بماند دروغ وراستش گردن اونایی که میگن....ما که چیزی ندیدیم فقط شش ماه تمام این دنیای در هم برهم را درهم برهم تر دیدیم وبدترین قسمتش این  بوده و هست(چون هنوزم که خوب نشدم کاملا)که همه چیز را دوبرابر میبینم  ببینید شما که هر چیزاین دنیا  را یکی میبینید این وضعتونه دیگه حساب کنید حال منو........

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها : بهبودی

بارانانه

یه بارون ریز ویکدستی میباره که ادمو یاد داستانهای مارکز میندازه انجایی که روزها وروزها باران میبارید وقطع نمیشد.....

دلم میخواد برم زیر بارون قدم بزنم  اما انگار یه ارزوی محاله...با یک چشم بسته نمیچسبه همه با تعجب نگاهت میکنن انگار از کره مریخ افتادی بایین .عینکم که بزنی بدتر...عینک افتابی وهوای بارونی؟ اونجوری بیشتر تو چشمی.با ماشین بهتره اما اگه عینک بزنم مسخره است دیدمم تو هوای بارونی کمتر میشه اگه نزنم بلیس راننده یک چشم را نمیدونم چکار میکنه به من گفتن ماشینو میخوابونند....با این اوصاف بشت بنجره لم بدم واز کاسه کوچیکم نخودچی کشمشم را بخورم وبیرونو نگاه کنم بهتره.....اه بارون بارون

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

اینروزانه

می ایم میروم تو خونه سرگردانم بایم برهنه است وخیال دارم برم جوراب ببوشم اما اینم فقط یه خیال میمونه ...در عوض چایی دم میکنم اونم نه دم شده ودرست حسابی ...تو قوری استیل کوچک ابو جوش میارم ویه بیمونه چای میریزم سرش یه قلی هم میذارم بخوره به جای دمی که نکشیده....قوری وفنجونو وکاسه کوچیک سفالی که نقل توشه را توی سینی میگذارم ومیام رو مبل جلو تلویزیون میشینم و همینجوری که چایی تقلبیم سرد میشه سریالی را که بخش میشه نگاه میکنم وبا خود اندیشمندم فکر میکنم حتی ابگوشتیم نیست این سریال ....حیف گوشت گرانقیمت که یه جورایی بار سبکی این سریال را بدوش بکشه صداشو قطع میکنم ....تند تند نقلهای تر وتازه را میخورم واز خودم میبرسم چرا زندگی.تصییح میکنم زندگی من چرا اینقدر مسخره است انگار توسط یه ادم تبهکار وجنایتکار که خصومت شخصی با من دار ه از با اویزون شده ام اونم یک با اونم هر لحطه برای تمام کردن لذت سادیسمی که میبره منو به یکسو برتاب میکنه....هر لحطه از نقطه ای جدید سر در میارم....موبایلم زنگ میخوره ومن با کله به زمین فرود میام جواب نمیدم ....لحظه بعد اس ام اس میاد که نخونده وندیده میدونم از کیست وچیست.....

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

نور زمستانی

امروزبعد از مدتها رفتم سراغ فیلمهام.از بین فیلمهای برگمن که هنوز ندیدم این فیلمو انتخاب کردم. نور زمستانی..مدتهاست که فیلم خوب ندیده ام نه که نداشتم انقدر فیلم ندیده دارم که حالا حالاها ازین نظر در مضیقه نخواهم بود اما ذهنم کشش سرو کله زدن با مسائل جدی را نداشت...وچقدر این فیلم به جا بود.کشمکش بین ایمان وشک...امید و ناامیدی....فیلمی که با کمترین جذابیت های بصری وزرق وبرق و دیالوگهای سنگین اینهمه ادمو درگیر مسایل عمیق فلسفی بکنه....وبتونه ادم رابا علاقه تا انتها بای فیلم نگه داره بعدشم ساعتها چه بسا روزها ذهن ادمو مشغول کنه

فیلم بنجاه سال بیش ساخته شده .من فکر میکنم فیلم اگه مضمون ومحتوای  درست و ساختار  محکم واصولی هم داشته باشه تاریخ مصرف نخواهد داشت

حال بایدفیلم رادوباره ببینم نقدهاشم بیدا کنم بخونم......

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

دلتنگی های من

دلتنگم دلتنگ.....نمیدونم واحد اندازه گیری دلتنگی چیه؟دریاست؟صحراست؟اسمونه؟هر چی هست هزاران هزار دلتنگم.....

انگار تو یه تونل تنگ وتاریک گیر کرده ام راه فراری ندارم....

میدونم تا حسم اینه خوب نمیشم اما کاریش نمیتونم بکنم..گیر کرده ام تو هزارتوی وجود تاریک خودم گیر افتاده ام تو دنیایی که دوست نداشته وندارم ادمایی که درکشون نکرده ونمیکنم و..................................

وقتی دیدم به دنیا اینه طبیعیه که جسمم واکنش نشون بده وقتی چشم دیدن دنیا را نداشته باشی خوب طبیعی که چشم شروع میکنه به ندیدن یا بد دیدن ...................همه اینارو میدونم اما فقط دونستن کافی نیست........

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

دخترکی با چشمان لوچ

من ادمیم که سالها ست میدونم یابهتره بگم که به این نتیجه رسیده ام که بیماری ها منشا فکری دارند وهر زمان که از خودم غافل شده ام بیمار شده ام .

اینبارم میدونم ... میدونم که خودم افکارم واحساساتم عامل مریضیمه اما سردر گم شده ام نمیدونم کجا را اشتباه کرده ام البته همه فشارایی که رویم بودو فراموش نکرده ام ناامیدی وحتی ارزوی مرگ....

وحالا که فکرشو میکنم میبینم همه اون مسائل چقدر احمفانه بودن .....

والبته این از اجتناب نابذیریشون کم نمی کنه وشاید بازم اگه زمان به عقب برگرده بازم همه اون مسایلو تجربه کنم یعنی مجبور خواهم شد.

چیزی که برام جالب بود و تازگی داشت این ضعف وشکنندگیم بود همیشه خودمو خیلی قوی فرض کرده ام وواقعا هم قوی بوده ام.اما تو این مریضم بی بردم که خیلی هم قوی نیستم ومهمتر از ان اصلا لازم نبست همیشه قوی باشم گاهی چیزایی هستند که از ما قویترن لازم نیست باهاشون بجنگیم همینگه قبولشون کنیم کافیه .باید دست ازین توهم ابر انسان بودن بردارم نه اینکه فکر کرده ام ابر انسانم .نه اما اینکه از خودم خیلی زیاد توقع داشته ام هم همین توهمه فر قی نداره.

وحالااین دخنرک شکننده ترسیده با چشمان لوچ اشک الود مریضی  که اجازه میده  ازش برستاری کنن ودیگه لازم نبست از کسی برستاری کنه  لوس شده واجازه میده لوسش کنند نازشو بکشن را دوست دارم......

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

انرژی درمانی

تا حالا سه بار با  سه نفر مختلف وبا سه روش متفاوت انرژی درمانیو شروع کردم وهر سه بار فقط یک جلسه رفته ام......

دیگه ایمانم را به همه چیز از دست داده ام...

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

اگه این یک امتحانه خدایا....اگه واقعا این امتحانه من اعلام میکنم که تو این امتحان رد شدم.....

 بادمه وقتی گفتن ام اسه نگفتم چرا من؟گفتم چرا من نه؟اما حالا واقعا برام سواله چرا من؟چرا چشمم؟................

اصلا خوب نیستم.....

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد